محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

72

تفسير قرآن صفى على شاه

عشق گويد ترك مغز و پوست كن * خانه را خالى ز غير دوست كن گويم اين باشد بتوفيق خداى * خواهد ار او كس نماند در سراى گر جوى توفيق و عشق افزون كنى * ماسواى خود ز دل بيرون كنى من نبودم بود من از بود تست * هستيم فرع وجود و جود تست هست گشتم چون تو گفتى هست باش * هوشيارى نيست حدت مست باش مست بيرون كردى از ميخانه‌ام * همچنين سرگرم آن پيمانه‌ام من نگويم جام ديگر شايدم * لايق ار دانى فرستى زايدم اين فزون جويى هم اندر ما ز تست * عفو كن گر بيخودى افزوده جست عاشق ار جويد فزون ميشايدش * اين فضولى لازم عشق آيدش خاك آدم حق بعشق خود سرشت * لا جرم اين فضل بودش سرنوشت گر فضول آمد ز فضل عشق بود * زان فزون جوييش حق صد درگشود پس فضولى گر نمايم در طلب * لازمهء عشق است نى ترك ادب [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 204 تا 206 ] وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ ( 204 ) وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ ( 205 ) وَ إِذا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ ( 206 ) و از مردمان كسى كه بشگفت آرد تو را گفتارش در زندگانى دنيا و گواه ميآورد خدا بر آنچه در دل اوست و او شديد العداوتست ( 204 ) و چون برگردد شتاب كند در زمين تا فساد كند در آن و نابود كند كشت را و نسل را و خدا دوست نميدارد فساد را ( 205 ) و چون گفته شود مر او را بپر خدا را بگيرد او را حميّت بگناهكارى پس بس باشد او را جهنم و هر آينه بد بسترى است ( 206 ) هست از مردم كسى كاقوال او * مر تو را در زندگى آيد نكو ميكنى از حسن گفتارش عجب * چون كند اظهار ايمان و طلب مر خدا را شاهد آرد در بيان * ليك قلبش نيست همره با لسان باطن او بر خلاف ظاهر است * بس شديد اندر عناد او در سر است باطن او را خدا داند كه چيست * در ضميرش جز نفاق و كذب نيست چون كه برگردد كند سعى از عباد * تا كه اندر ارض اندازد فساد كشتها و نسلها آن بد سرشت * جهد دارد تا كند نابود و زشت كشتهايى كش بود جنت عشر * نسلها كه زايد از وى صد اثر خواهد او سازد هلاك از كفر و كين * بر خلاف آنچه خواهد رب دين دوست كى دارد خدا هرگز فساد * تا با فساد آن دغل يابد مراد چون كه گويندش بپرهيز از خداى * گيرد او را جهل از سر تا بپاى جهل يعنى آن حميّتهاى خام * كه بود در جاهليت مستدام عزتى كز حق بود علم است و نور * عزت باطل بود اثم و قصور آن همه عجز و خضوع آرد يقين * وين همه جهل و غرور و كبر و كين پس بگيرد جهل عزت موى او * باب دوزخ تا گشايد روى او پس بود كافى جحيم از بسترش * وز حميتهاى خام آب ترش [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 207 ] وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ ( 207 ) و از مردمان آنكه ميفروشد خودش را براى جستن خشنودى خدا و خدا مهربانست بر بندگان ( 207 ) هم كسى از مردمان باشد كه او * ميفروشد نفس خود را بمو بمو تا مگر جويد رضاى ذو الجلال * زين رضا جويى بود خير الرجال اين نشان شير مردان حق است * كه از ايشان كار دين با رونقست افكند خصم ار خيو بر رويشان * منقلب هرگز نگردد خويشان ترك ميل خود كنند از عقل چست * تا رضاى دوست بتوانند جست جاى احمد آن رسول مقتداى * خفته‌اند از بهر حفظش بر فداى اى ملايك بر چنين مردان مرد * سجده‌ها از روى عشق آريد و درد اين چنين مردى رءوف و عادلست * حيدر شير افكن دريا دل است روز هيجا پشت او دشمن نديد * وز نهيبش زهره‌ها بر تن دريد پس خدا شايد كه باشد مهربان * بر عبادى اين چنين پاكيزه جان گفت حق با جبرئيل آيا شما * جان خود سازيد بر ديگر فدا گفت نبود در ملايك اين و داد * گفت حق پس در زمين بينيد شاد مر على بر جاى احمد خفته است * ترك جان بر حفظ احمد گفته است بر زمين از آسمان آريد رو * فضل آدم تا نكو بينيد از او تا ببينيد از چه معنى بو البشر * گشت مسجود ملايك سر بسر تا ببينيد از چه رو آدم سر است * آفرينش چون صدف او گوهر است تا ببينيد آن رموز مختفى * كه نهان ميبود در ذات صفى وانكه گفتم با شما اندر زمين * خلق خواهم كرد خلقى ز آب و طين مر شما گفتيد اين سفك دماست * دور از انديشه و آراء ماست بى خبر بوديد كاينسان آدمى * خواهد آمد در زمين صاحبدمى صد هزاران خلق ريزد خونشان * عالم و آدم شود محزونشان تا بحشر اين خلق عالم سربسر * خونشان ريزد ز تيغ يكدگر سهل باشد گر چنين آدم يكى * در جهان پيدا شود دور از شكى بر زمين آريد رو وز من سلام * بر على گوئيد با صد احترام او مرا اندر زمين باشد ولى * گشت ظاهر از على ذات على هم بدينسانست رسم و راه عشق * تا ابد گر محرمى بر شاه عشق جان و سر را تا نسازى خاك عشق * كى چو احمد بگذرى ز افلاك عشق فقر خواهى شيوهء تسليم گير * از على رسم فنا تعليم گير عارفان از كار او بردند پى * بر رموز معرفت و اسرار وى